ادامهء مطلب پادشاهان پیاده
راستش با دقت که حساب و کتاب کردم هر وقت آب سقاخانه تمام میشد ما بار و بندیل میکردیم و پیش به سوی مشهدالرضا …. خرج و مخارج و راه و جا و مکان که بماند… گاه لاکچری بودیم و با هواپیما و هتل رزرو شده و گاه پای پیاده و آفتاب سوخته و استقرار در حسینه های بین راهی و دور از حرم اما باصفای مشهد…
اما اصل موضوع وقتی برای اولین بار به کربلا رسیدم به دلیل حال پریشان و دل زار پاک فراموش کرده بودم رسیدن به اقیانوس را… حال ماهی تشنه ای را داشتم که از شوق رسیدن به اقیانوس تلظی را از یاد برده… انگار اینجا تشنگی عین سیراب شدن بود… روزهای کربلا گذشت… تا روز آخر …. نه ساعت آخر …نمیدانم شاید هم دقایق آخر بود … برق از سرم پرید…کوله ام انگار دو برابر شده بود،تا کراج به زبان عربی و پایانه به زبان خودمان راهی نمانده بود…فقط یک معجزه میتوانست دوباره مرا به حیاط سقاخانهء سقا ببرد…و برد…
این بار دیگر همان ماهی مشهدالرضا شده بودم دو بطری آب از حرم #کاشف_الکرب پر کردم و غرق شدم در اقیانوس #کرب_و_بلا
حالا برای خودم استادی هستم که فوت آخر کوزه گری را لو داده ام و چقدر دلبرانه است افطار کنی با آبی که متبرک دست های سقاست…
شاید روایت من و کربلاهایم در هیچ کتابی نباشد اما من در دلم دنیایی دارم که هر روز وسط سقاخانه اش سیراب میشوم گاه در مشهدالرضا و گاه در کربلای معلی…
پ.ن دوستان عزیزتر از جانم سعی کنید این کتاب رو مطالعه کنید تا ان شاءالله اربعین که روزیتون شد این خاطرات رو زندگی کنید.
پ.ن دوستان عزیزم هر وقت مشهدالرضا و یا کربلا روزی شد و رفتید از آب داخل سقاخانه تبرک بیارید و از آقا بخواهید تا به برکت این آب متبرک دوباره بطلبه و این آب رو آروم آروم و قطره قطره هرچند وقت یکبار مخلوط غذاتون کنید تا مهمان خوان اهل البیت علیها السلام باشید…
[جمعه 1398-03-03] [ 01:14:00 ق.ظ ]